![]() |
![]() |
|
| شعر و ترانه و |
|
امروز دوباره خاک عزیز میهنم غرق در خون انسان هایی است که به غیر از مشت های گره کرده و قلب های پر از نفرت وسیله ای برای جنگ ندارند
امروز جهان شاهد صحنه هایی بود که چشم همه انسان ها را به اشک نشاند ، تصویر دختر جوانی که با خون خود خیابان بن بست جمهوری اسلامی را به سمت آزادی هاشور زد و دریغا کاسه های داغ تر از آش غزه و جنوب لبنان حتی لب به شکایتی تلخ هم نگشودند ......... و من که هنوز در بهت هستم خواستم تا کاری کرده باشم و یادم آمد که حکایتی از گلستان سعدی بنویسم که بسیار به این حال و هوا می خورد و رنگ وبلاگم را به احترام همه کشته شدگان این روز های سیاه به رنگ سیاه در آورم ببخشید اگر متن درست نیست چون تمرکز ندارم حکایت پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد . گفت : ای پادشاه به واسطه خشمی که تو را بر من است ، آزار خود مجوی. گفت : به چه معنی ؟ گفت: از برای آن که این عقوبت بر من یک نفس به سر آید و بزه آن جاوید بر تو بماند . دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد در گردن او بماند و بر ما بگذشت مَلِک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست . ............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:25 توسط علی اصغر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تلفیقی از نیما و مولا ناست در من
شاعر شدن یک حس پر معناست در من |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|