پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
هر جنبشی را مسخ باطل کرده بودند
در بزم بی آهنگ این مرداب غمگین
رقص دو ماهی را چه مشکل کرده بودند
با حکم خویش این حاکمان تیغ در دست
در بزم خود حل مسائل کرده بودند
جادوگران برکه با اعجاز و اوراد
اندیشه را در نطفه زائل کرده بودند
از سنگ آتش از زمین خونابه رویید
اینگونه حکم خویش نازل کرده بودند
شرمنده ی آن شاعر کاشانی ام من
وقتی رسیدم آب را گل کرده بودند
تقدیم به آیدا به خاطر محبتهاشون
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
دلیل اینکه ....
دلیل اینکه نمی گویم از کمالم نیست
کلام واصف اندوه مال و سالم نیست
شروع میکنم این نامه را به نام خدا
و دیگر اینکه به جز دوریت ملالم نیست
اگر چه رفتی و یادش به خیر باقی ماند
ولی هنوز جز تو کسی زنده در خیالم نیست
ترانه های مرا زیر لب تو نجوا کن
مجال اینکه خودم زیر لب بنالم نیست
منم که زخمی دستان سرد پائیزم
و شوق سبز رسیدن به ذهن کالم نیست
جواب نامه برایم تو آسمان بفرست
در این قفس که به جز آرزو مجالم نیست
و تار موئی از آن خرمن پریشانت
برای من که نشانی ز اعتدالم نیست
و آخر اینکه خدا حافظ ای مسافر من
تو رفته ای و کسی شاهد زوالم نیست
با تشکر
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
و باز .....
این بار که دل خواست ز دریا بنویسم
کم پلک بزن پیش دلم تا بنویسم
چشمان تو زیباست ولی باز تو بگذار
این بار فقط از قد و بالا بنویسم
به حسام قول میدم اون غزلا بنویسم
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
و اینهم یه شعر دیگه
تویی که خواستی مرا شکست خورده بینی ام
بیا ببین شکسته شد دوباره بغض چینی ام
خزان بیا و باد را برای خود بهانه کن
که بیگناه باز هم زشاخه ها بچینی ام
به روی روزهای خود نقاب شب نمیزدم
بهانه ای نبود اگر برای شب نشینی ام
تمام شعر های من پر از کنایه میشود
به گوشه ای ز چشم خود اگر مرا ببینی ام
چگونه شک کند دلم به انتظار دیدنت
تو را که وعده میدهد کتابهای دینی ام
به جای اینکه بعد از این یقین کنم به وعده ها
تو خود بیا و پاره کن کتاب بی یقینی ام
چقدر راه مانده تا تماس دست های ما
تو اهل آسمان و من هنوز هم زمینی ام
تشکر
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
کلاس اول
......................................
وقتی کلاس اولی ها نان ندارند
چتری برای موسم باران ندارند
وقتی برای اولین موضوع انشا
یک خاطره از فصل تابستان ندارند
وقتی میان این تمول های رنگین
در هفت سین سفره جز قرآن ندارند
وقتی برای بارش یک ابر تازه
سقفی به روی خانه ویران ندارند
وقتی برای بخش کردن های ساده
حتی به دست خویش اطمینان ندارند
وقتی غروب جمعه های تلخ و دلگیر
حس خوشایندی از این پایان ندارند
دیگر به آن مردی که روزی زیر باران
با اسب می آید یقین ایمان ندارند
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
سلام به همه
سال کورش مبارک
من تازه میام با این دو بیت
من رو بپذیرید
ساعت طاقچه مان ثانیه کوب است هنوز
حال ما هیچ بگو حال تو خوب است هنوز
دلم از وسوسه خالی نیما لبریز
و تنم تشنه گرمای جنوب است هنوز
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
یه شعر از خودم
آخرین لحظه مرا راست نگهدار به خاک
خاک بی مایه نه در شان مقام من و توست
ما فرستاده شدیم از سر اجبار به خاک
عطر این کوچه از آن یاس بلندی است که حال
سر نگون ریخته از شانه دیوار به خاک
ایستادیم اگر مرده اگر زنده به پای...
من و این کاج تنومند وفادار به خاک
تن رنجور مرا رنج بر آورد و سپرد
بار اول زتن خاک و دگر بار به خاک
شوق پرواز امیدی است که مردست کنون
در رگ و ریشه این مرغ گرفتار به خاک
من که افتاده ام اینک ز سر دار به خاک
کفنی سبز بپوشانم و بسپار به خاک

