شنبه یکم اردیبهشت 1386
یه کابوس براتون بگم
مي بندد اكنون دكمه پيراهنش را اين زن كه بخشيد ست بر مردان تنش را
در باز شد ، در بسته شد ، فرقي ندارد وقتي نمي فهمد كسی زن بودنش را
تقويم او خالي است از ميلاد و مبعث او جشن ميگيرد شبانه ، شيونش را
درها همه كوتاه شد يا او بلند است كين گونه خم كرده است هر شب گردنش را
يك تيتر با فونت درشت و خط مشكي يك روز پايان ميدهد جان كندنش را
وقتي تمام قهرمان ها مرد هستند شاعر كجا بايست بنويسد زنش را
تازه اگر زن بي حجاب و لخت باشد بايد بپوشد روسري را ، دامنش را
اين قصه دوري بود بايد رفت اول بسته است اما دكمه پيراهنش را
متاسفانه ........
شنبه یکم اردیبهشت 1386
براي پدر
شب بود و چراغ شهر كم كم
در پشت نقاب كوه مي رفت
درياي ستارگان خاموش
از اين شب بي شكوه مي رفت
از گوشه كوه دست خورشيد
بر خاك زمين اشاره ميكرد
تاريكي بي دريغ شب را
با خنجر نور پاره ميكرد
گلبانگ خروس روي ديوار
فرمان شروع صبح ميداد
داروقه نيمه جان ديشب
فر ياد كشيد عبور آزاد
اسطوره شعر ديشب اما
نامش به بزرگي پدر بود
با اين تن نيمه جان و خسته
در آتش فقر شعله ور بود
از آب و انار و نان و بادام
آري تن زرد و ناتوان داشت
از پشت نقاب پوست ديدم
اندازه مشتي استخوان داشت
از همت آن قد خميده
از منت خلق بر حذر بود
در مدرسه اي كه درس خوانديم
گفتند به ما كه كارگربود
وقتي كه كلاس درس ميساخت
سنگي به سرش نشست و افتاد
مشق شب بچه هاست بابا
نان داد به ما و خويش جان داد
ما نيز به احترام نامش
هر روز به شوق بخش كرديم
نام پدري كه نان ندارد
بر تخته سياه نقش كرديم
تقديم به پدرم

