چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
دو تا غزل از سال 80 می نویسم به یاد اون روز ها
من آن میوه کال لک خورده ام
که از باد وحشی کتک خورده ام
منم وارث رنج نسلی نجیب
چه زهری از این ما ترک خورده ام
تو پیوند کن پاره های مرا
که با سنگ غمها ترک خورده ام
به مستی مرا تا یقین می برد
شرابی که از جام شک خورده ام
چه سبزند آن قوم سرخی که من
سر سفره هاشان نمک خورده ام
بیا امتحان کن من سخت را
که در داغ دوران محک خورده ام
به لبخند آیینه عادت نکن
از آیینه ها هم کلک خورده ام
******************
گفتم اگر این غم به سر آید بنویسم
امشب غزلم آمده باید بنویسم
من منتظرم تا ز سراپرده الهام
شعری که قرار است بیاید بنویسم
در سایه نورانی آن آینه تا صبح
در من سخنی هست که شاید بنویسم
این درد درون سوز که عمری ننوشتم
تا گوشه چشمی بنماید بنویسم
با این قلم سوخته از آتش احساس
من منتظرم لب بگشاید بنویسم
جمعه دوازدهم بهمن 1386
عنوان یادم نمیاد ..........
من که به قدر تو وطن داشتم
فرصت دیوانه شدن داشتم
تازه ترین خاطره عشق را
با غمت از عهد کهن داشتم
پشت سرت حرف زدم روز و شب
پیش تو چون شرم سخن داشتم
مستی و شوریدگی از من نبود
شور تو در قالب تن داشتم
چنگ به دل می زنیم زان که من
چنگ در آن زلف شکن داشتم
غنچه تو را دید و دهن باز کرد
خار در آن چشم که من داشتم
