دو تا غزل از سال 80 می نویسم به یاد اون روز ها
من آن میوه کال لک خورده ام
که از باد وحشی کتک خورده ام
منم وارث رنج نسلی نجیب
چه زهری از این ما ترک خورده ام
تو پیوند کن پاره های مرا
که با سنگ غمها ترک خورده ام
به مستی مرا تا یقین می برد
شرابی که از جام شک خورده ام
چه سبزند آن قوم سرخی که من
سر سفره هاشان نمک خورده ام
بیا امتحان کن من سخت را
که در داغ دوران محک خورده ام
به لبخند آیینه عادت نکن
از آیینه ها هم کلک خورده ام
******************
گفتم اگر این غم به سر آید بنویسم
امشب غزلم آمده باید بنویسم
من منتظرم تا ز سراپرده الهام
شعری که قرار است بیاید بنویسم
در سایه نورانی آن آینه تا صبح
در من سخنی هست که شاید بنویسم
این درد درون سوز که عمری ننوشتم
تا گوشه چشمی بنماید بنویسم
با این قلم سوخته از آتش احساس
من منتظرم لب بگشاید بنویسم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 23:11 توسط علی اصغر ابراهیمی وینیچه
|
تلفیقی از نیما و مولا ناست در من